بانوےِ دشتِ رؤیا
‌‌‌* «بعدِ او کسی تکرار نخواهد شد. حتی‌خودش.» *

محبوبه ِمن!
عزیزِ هنرمند من!
تو چنان کلمات را نقاشی میکنی که انگار

روحی تازه بر جانِ خشکِ حروف ها دمیده‌ای

تو آنگونه کلمات را بر جانِ کاغذ می‌ریزی که گویی

بر رگ های هرکدامشان خونی تازه دوانده‌ای

و جانی دیگر بر آنها بخشیده‌ای...

تو چنان کلمات را کنار هم می‌چینی که انگار

زیباتر از این نمی‌تواند باشد

انگشتان هنرمند تو...

قلم را به رقص در می‌آورد

و مرکب را به ذوق و شور وا می‌دارد

اما فراتر از اینها

بودنت...

همین بودنت لحظاتی را برایم آفریده که

دوست دارم قابشان کنم

و به دیوار جانم بیاویزمشان...

لحظاتی که هنرمندانه‌تر از همه تابلوهای جهان است!

 

آیدی اینستاگرام محبوبه عزیزم

mahbube_sanei.art@




      

 

بالاخره رسید..دوست داشتن
هدیه ای که قرار بود روز مرد به آقای شووَر اهدا کنم.
از اونجایی که من خودم تنها مناسبتی که برام خیلیییی حائزِ اهمیته و کوتاهی خانواده، برابرِ رد کردنِ خطِ قرمزِ من.(والبته اونقدر برام مهمه که از قبل به آقای شوور اطلاع ونیاز شد هشدار هم میدمشوخی ) تبریک روز زن هست.

دیگه بقیه مناسبت ها واقعا برام مهم نیست، حتی اگه فراموش بشه .

اگر چه از وقتی مریم بزرگ شده حتی تولدم هم سوپرایز میشم، دیگه روز مادر که خاطره انگیز میشه...
چون من به آقام تاکید کردم حتی اگه به تبریک ساده و یه شاخه گل بسنده بشه ولی این روز نباید نادیده یا فراموش بشه.چون واقعا برام مهمه و از اونجایی که(هر چه برای خود می پسندی برای شووَر هم بپسند)مؤدب منم روز مرد همیشه اولویتِ اولِ زندگیمه و هر سال سعی کردم یه تنوعی به خرج بدم،

یه ذکر رو خیلی دوست دارم و برام خیلی ارزشمنده و کسانی هم که خیلی دوسشون دارم و برام مهمن تاکید میکنم این ذکر رو بخونند .حتی از دوست عزیزم، محبوبه جانم خواستم با خطِ قشنگشون یه تابلو از این ذکر برام بنویسند که گذاشتم تو اتاق خوابم.دوست داشتن

امسال مصمم شدم برای روز مرد، آویز ماشینِ همین ذکر رو هدیه بدم تبسم

/اللَّهُمَّ اجْعَلْنِی فِی دِرْعِکَ الْحَصِینَةِ الَّتِی تَجْعَلُ فِیهَا مَنْ تُرِیدُ/

با اینکه به خاطر سردردم و یکم ضعیف شدن چشمهام ،گوشی کمتر دست میگیرم اما ناگزیر چند ماه روزی یکی دوساعت اکسپلور اینستا رو زیر و رو کردم تا بالاخره پیجی که مدِ نظرم بود رو دیدم و بهشون سفارش دادم. جالب اینجاست اسم پیج ، همنامِ خودمم بود. دوست داشتن اونقدر کارشون زیبا و ظریف بود که گفتم یه سویچ ماشین هم،

/ جای تو در جانِ من است/

رو هم بسازند که دیگه هدیه ام دلبرتر بشه مؤدب

ولی خب قسمت نشد برای روز مرد اهدا بشه و من ناگزیر برای شوور هدیه ثابت رو خریدم و صبر کردم تا این هدیه ارزشمندم هم آماده بشه .

و امروز بدستم رسید.تبسم

.....گل تقدیم شما


.....گل تقدیم شما


......گل تقدیم شما





      

دیشب با دخترم میخواستیم بریم جایی

داشتم آماده میشدم دخترم که روبرویِ آینهِ جاکفشیِ

ورودیِ هال وایساده بود با ناراحتی گفت:

مامان دیگه کی میخوای جاکفشی رو برداری !؟

پارسال گفتی میخوای آینه کنسول جایگزینش کنی!

این آینه به خاطرِ این چند نطقه سفید

هر کس ببینه، فکر میکنه کثیفه،

پاک که نمیشه و فکر میکنن......

اومدم روبرو آینه وایسادم یه سری خاطره ها

از تو آینه ، مثلِ قطارِ حباب تا تهِ نیگام رد شدند .

یه نیگاه کردم به دخترم و با تبسمِ تلخ بهش گفتم

نمیدونم، دوسش دارم...

 فعلا دلم نمیخواد عوضش کنم

گفت آها مثل گوشی سونی اریکسونت

که دیگه روشن هم نمیشه ولی نمیندازیش دور...

گفتم خو اونم دوسش دارم

ظاهرش که نو هست فقط دیگه روشن نمیشه

گفت چند ساله فقط یه گوشه از کشو کمد افتاده،

نیگهش داشتی که چی !!!!

خلاصه غُر زدن هاش ادامه پیدا کرد..

 وقتی تو این آینه عکس میگیریم

رو تصویر از این دونه ها میوفته و ....

قبل از اینکه بریم بیرون

اومدم از تو آینه یه دوسه تا عکس از خودم انداختم

و گفتم باشه شاید سال جدید

هر دوتاشو یه کاریش کردم که دیگه نباشن :)

دخترم عکس ها رو که نیگاه کرد گفت

مامان!!!

گفتم جانِ مامان

گفت :
مامان تو عکس، چشمات یه غمِ عمیق داره...

و من به عکسم نیگاه کردم و.....


|حرف را میشود ازحنجره بلعید و نگفت..
واى اگر چشم ‌بخواند غم ناپیدا را..‌‌.|


یعنی میشه سالِ جدید...

تو چشمام "نشاط"، جایگزینِ این غمِ پنهانی بشه!!

.

.

به امید خدا...




      

مَهدے اَمـ (همه نــفـــسم)
بیست ُهفتُمِ بهمن ماهِ بیست و هفت سال پیش ،

بدنیا اومدنت نقطهِ شروعِ قشنگترین اتفاق

و احساسِ زندگیم شد

و جهانم به جانت وصل

و عشقت ذره ذره در جانم جای گرفت،

و من تو رو در بندبندِ وجودم نَفَس کشیدم .

و با تولدِ تو اولین بار ،

صمتِ والای مادر شدن نصیبم شد

یارِ مامان ، که شدی یارَم ،

بزرگتر که شدی ، شدی یاوَرم،

و امروز که مَرد شدی ،به این امید که روزی

شاهدِ عاشقانه های تو با عشقت ،

و شریکِ شادی ثمره ی زندگیت باشم.

مردِ مادر، که شدی ارزشمندترین دارایی ام.

نورِ چَشمَم، که شدی تَمامِ نِگاهم،

همه ی احساسم ، که شدی تمامِ حَواسم،

تو آمدی و شدی تمامِ من 

تمامِ من، تکرارِ حضورت مبارکم باشد

مردِ من ، یارِ من ، یاورِ من ، تکیه گاهِ من ،

همیشه مراقبِ خودت باش،

یادت باشه ، تو ، امانتِ منی دستِ خودت.




      

.

اونقدر خوشحالم که نمی دونم مقدمه خوشحالیم رو با چه جمله ای آغاز کنم!
الحمدالله کما هو اهلهگل تقدیم شما
خدا رو شکر بالاخره بعد از 15 سال انتظار ، امروز این توفیق الهی نصیبم شد و خدا با ثبت نامم برای حج تمتع، سوپرایزم کرد
الحمدالله
الهی قسمت هر عزیزی که این سفر رو آرزو داره ..
خردادِ سال 88 ، که قسمت شد حجِ عمره مُشرف شَم
متاسفانه روحانی ی کاروان ضمن راهنمایی ی انجام اعمال عمره مفرده ، یک موضوعاتی رو مطرح کردن که در دلِ اکثرِ زائرین بخصوص خانوم ها تشویش ایجاد شد .
متاسفانه منم یکم مضطرب شدم و موقع انجام اعمالِ حج، تماما با استرس و اضطراب بودم و به جای لذتِ عبادت و بندگی، همون یک روز رو زندانی میدیدم که فقط منتظر پایانش بودم.
بعد از انجامِ اعمال عمره ، روحانیِ کاروان، یکی یکی ازمون سوال کردن و الحمدالله ظاهرا من اعمالم رو صحیح انجام داده بودم.. ولی متاسفانه یه سری از دوستان ، نادرست انجام داده بودن و دوباره مُحرم شدن که اعمال رو تکرار کنند
ولی از اونجایی که این تشویش و نگرانی در من جای گرفته بود همیشه یک حسِ نارضایتی از حَجَم داشتم و منتظرِ فرصتی دیگه برای جبران.
که به لطف الهی بعد سالها انتطار،امروز خدا این انتظارم رو با سوپرایزِ قشنگش پایان بخشید.
نمیدونم تا آخرِ اردیبهشتِ سال جدید عمرم کفاف بده و این توفیق الهی نصیبم بشه یا نه !؟
ان شالله اگه قسمت شد و عنایت الهی شاملم شد و به خانه خدا مُشرف شدم  ، دعاگوی همه عزیزانِ خانواده پارسی بلاگ خواهم بود.
دنیای مجازی خب دنیای مکاتبه و ارتباط و مکالمات از طریق واژه های بی جان و بی صداست ، چه بسا ممکنه سهوا سوء تفاهم و سوء برداشت هایی ایجاد شه،
به لطف الهی ، تا به امروز و تا به این سن ، نسبت به هیچ دوست و آشنایی ، چه حقیقی چه مجازی ، هیچ رنجش یا کینه ای به دل نداشته و ندارم و از خدا خواستم هیچ وقت هیچ حقی از من به گردن هیچ شخصی نباشه.
امیدوارم حقِِ هیچ عزیزی هم ، چه مجازی و چه حقیقی به گردنِ منم نباشه و اگه خدای ناکرده از روی سهو ناحقی کرده باشم دوستان به خاطر خدا و به بزرگواری ببخشند و حلالم کنند

.......

پ.ن : از اونجایی که هزینه کامل سفر از عهده ام بر نمیومد ، آقای شوهر از خودگذشتگی کردند و فیشِ حج خودشون رو فروختند و هزینه اشو بهم اهدا کردن .




      

داشتم تو خلوتم...

سیلی های نوازش گونهِ زمان رو مرور می کردم

یه سری از خاطره های مَدفون شده قدیمی

برام تداعی شد ،

به بهانه ی یادآوری اون خاطره ها ،

نگام به چند پستِ پنهان شده وبلاگم افتاد

و خاطره های گمشده...

بهانه شدند از بایگانی ِ ذهنم بیرون بیان

یکی از متن های پنهان شده ...

چند ثانیه ای، نگاهم رو روی تک تکِ واژه ها غلتاند

و دونه دونه اتفاق های مرموزِ ریز و درشت،

و تلخ و شیرینِ این چند سال مثل سکانس های فیلم،

با دور تند جلو چشمام عبور کرد و ..........

 

و من این تغییر و تجربه و  درس رو

با تمامِ احساسم لمس کردم...

 

"هر دردی درسی می دهد
و هر درسی آدمی را تغییر می دهد"

 

برای تلنگر به خودم دوباره بازنشر میکم...

 

زمان درمانِ هر درد و التیام دهنده هر زخمی ست.

با گذرِ زمان ممکنِ خیلی چیزها تغییر کنه

یا حتی از التهاب خارج بشه ،

مرورِ زمان باعث میشه

خیلی از مسائل اهمیت خودشونو از دست بدند

و در دغدغه های ریز و درشت زندگی رنگ ببازند.

رابطه ها ممکنه کم رنگ یا خاتمه پیدا کنه

و به عکسِ آن ، ممکنه عمیق تر و ژرف تر بشن.

بسیاری از اِبهامات ، روشن

و بسیاری از قضایا هم مبهم باقی بمونند .

گذرِ زمان ، انتظار و دیدگاهِ آدمها رو تغییر میده ،

میشه از خیلی چیزا چشم پوشید ، یا به عکس ،

بعضی اتفاقات هیچ وقت از ذهن دور نمیشند و......

اما به مرور زمان ، توقعاتِ آدمی ،

بیشتر یا کم و کیفشون، دستشخوشِ تغییرات میشه .

گذرِ زمان ماهیتِ واقعی خیلی از مسائل

و خیلی از روابط رو روشن می کنه،

حتی چهره ی واقعی آدمها آشکار میشه

و آنوقته که آدم میفهمه

چه کسی و کجای زندگی ما نقش داشته...

یا ما کجای روابط قرار داشتیم یا داریم و......!!

نکته مهم اینه که ،

گاهی فرصتِ بازگشت و تغییر دیدگاه هست

و میشه بعضی چیزها رو دوباره از نو ساخت ،

اما خیلی وقت ها

یا راهی واسه بازگشت و دوباره سازی نیست ،

یا اگر هست دیگه فرصتی نیست

یا ارزش دوباره سازی نداره و.......

پ.ن :




      

مریمم ، تمامِ وجــودم

بیست و دوم مهرماه بود که عشقت

زیباترین روزهای زندگیم رو رقم زد

و دوران عاشقی ام آغاز شد

هر روزی که می گذشت

بیشتر می فهمیدم که نگاهت دیدنی ترین ،

لبخندهایت دلرباترین ،

شیطنت هایت خواستنی ترین و عطر نفس هایت

بوییدنی ترین مخلوقات خداوند است

و من ثروتمندترین های زمینم

چرا که عشقی از جنسِ تو دارم

مریمم ، انگیزه ی زندگی ام، دُردونه ی پاییزی ی من ،

شیرین ترین رویای به واقعیت پیوسته ی من

 زادروزت مبارکم باشه مادردوست داشتن




      

چندیست توی سرم، درد میکشم
با قاب های چشمِ ترم، درد می کشم
آتش گرفته تمامی بودنم
از اشک های داغِ مختصرم ! درد می کشم...

و تو هنوز از سکوت... هجرت نکردی!!

و من میانِ کویرِ ناگفته ها...سرگردانم

این روزها در عمقِ چشمانم جز تردید چیزی نیست

و غیر از کوچه ی خلوت

در پشتِ پلکِ پنجره های دلم نیست

 گم می شوم این روزها در ازدحامِ تنهایی ام.. 

شاید یا من حواسم دیگر اینجا نیست ،

یا حواسِ دلم پرت است 

دیگر غروبِ تلخ از من زنی محکم نمی سازد.

واژه ها هم می دانند احساسم تبِ غریبی داشت

و شیشه های ترک خوردهِ دلم هم می دانند

 دیگر احساسم آن احساس نیست...

فقط از تو برایم یک "آه" مانده ، یک "سکوت"

فقط از پنجره ی چشمانم ، یک "اشک" تماشایی ست

و از چشمانِ دلم دیگر سویی نمانده باقی...




      

بیا به مصرع بعدی که شرحِ حالِ من است :

خیالِ من شده اویی که بیخیالِ من است...

دست خطی دارم از او بر دلِ خود یادگار
عشق کاری کرد با قلبم که چاقو با انار ....




      

گاهی بین فراز و نشیب‌های زندگی  

دست گرمی هست که صمیمانه دستاتو میگیره

و دلیل آرامشت میشه  

عزیزدلم، زاهده جانم، تو همون رفیق ناب لحظه های منی

دوستی با تو قشنگه ؛ مثل اولین بارون پاییزی

مثل بوی یاس ، آبِ رو آتیش ، رنگین کمونِ بعد بارون

دوستی با تو مثل خیلی از حس های ناب دنیا دلچسبه

بهترین رفیقم، محبوب قلبم،

تو عیار دوستی رو به من نشون دادی

مِهر نگاهت ، زیبایی لبخندت ، طنین آرامبخش صدایت

ومعرفت بی نهایتت، برای من حکمِ گنجی ارزنده را دارد

زاهده جانم ، بهترین حس این روزهایم

 بابت هدایای فوق العاده ت یک دنیا سپاسگزارم

امیدوارم لایق محبت های بی وقفه ات باشم

تا وقتی نفسی هست ،

قلبم ذکر دوستت دارم برایت میخواند

تا ابد بمونی برام مهربان دوستم

5 تیرماه 1400

ظهر شنبه 12:30




      
   1   2   3   4      >